گذر روزگار
چقدر زود گذشت روزهای دورهم بودنتون تو جمع رو خیلی دوست داری.عاشق بازی کردن با بچه هایی.وقتی سرت گرمه کاری به کار مامانت نداری.منکه میدونم از تنهایی که حوصله ات سر میره وبعضی اوقات به مامانت گیر میدی.فردا آخرین روز سفرته باید برگردی خونتون تا آماده پيش دبستاني رفتن بشي.مامان جون فردا يه عالمه گريه ميكنه آخه دلش براي تو ومامانيت تنگ ميشه وتو با اون دستاي مهربونت مثل هميشه بغلش ميكني و ميگي بازم ميام پيشت مامان جون اصلا تو بيا خونمون زود بيا مامان جون.بعدش با اون چشماي قشنگت به بابا ومامانت نگاه ميكني و ميپرسي چرا ميريم خونمون به من بگين چرا؟اين داستان هميشه تكرار ميشه.دلتنگيا گريه ها سوالات....دوري خيلي بده خاله جونم وبدتر ازاون اينه كه ما هممون محل زندگيمون ازهم دوره دل منم گرفته ميدونم كه دل باباجون ومامان جون خيلي برات تنگ ميشه.مثل من كه خيلي دلتنگتم خيلي زياد.gif)


گذر روزگار
