پويانپويان، تا این لحظه: 20 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

پویان یکی یدونه

تلفن

جونم براتون بگه امروز خاله سولماز زنگ زد خونمون.من كه آقا پويان باشم طبق معمول هميشه گوشيو كه گرفتم گفتم:سلام.خوبي.خوبم.خداحافظ هرچي مامان  تلاش كرد 2كلمه بيشتر حرف بزنم -نزدم كه نزدم.آخه من هيچ وقت بيشتر ازين با تلفن صحبت نميكنم.ما اينيم ديگه ...
9 مهر 1390

گذر روزگار

چقدر زود گذشت روزهای دورهم بودنتون تو جمع رو خیلی دوست داری.عاشق بازی کردن با بچه هایی.وقتی سرت گرمه کاری به کار مامانت نداری.منکه میدونم از تنهایی که حوصله ات سر میره وبعضی اوقات به مامانت گیر میدی.فردا آخرین روز سفرته باید برگردی خونتون تا آماده پيش دبستاني رفتن بشي.مامان جون فردا يه عالمه گريه ميكنه آخه دلش براي تو ومامانيت تنگ ميشه وتو با اون دستاي مهربونت مثل هميشه بغلش ميكني و ميگي بازم ميام پيشت مامان جون اصلا تو بيا خونمون زود بيا مامان جون.بعدش با اون چشماي قشنگت به بابا ومامانت نگاه ميكني و ميپرسي چرا ميريم خونمون به من بگين چرا؟اين داستان هميشه تكرار ميشه.دلتنگيا گريه ها سوالات....دوري خيلي بده خاله جونم وبدتر ازاون اينه كه ما همم...
7 مهر 1390

بالاخره

بالاخره تنظیمات وبلاگت تموم شد یدونه من.الان که مینویسم ١:٤٠نیمه شبه ازون اونجایی که من پنجشنبه ها سر كار نميرم با خيال راحت بيدار موندم تا كار تنظيمات وبلاگت تموم بشه.البته امكانش هست بعدا بازم چند تا تغيير توش بدم.الان پويان من مثل فرشته ها خوابيده وداره خواب فرشته ها رو ميبينه.شبت بخير مهربونم.... ...
7 مهر 1390

سلام سلام

سلام به روي ماهت به چشمون سياهت.سلام عزيز خاله عشق خاله يدونه خاله.امروز رفته بودي خونه دايي حسن پيش ساراو اميرحسين.حسابي بازي كردي به قول خودت شادي كردي كيف كردي.خاله فدات بشه . ...
6 مهر 1390