پويانپويان، تا این لحظه: 20 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

پویان یکی یدونه

اولين روز

میرم مدزسه میزم مدرسه جیبام پر از فندق وپسته موش موشك من ميخوره غصه كه نميتونه بره مدرسه...اين شعر زمان نيني گي هاي مامانم بوده خودش بهم گفته.منم امروز زفتم پيش دبستاني ديگه بزرگ شدم آقا شدم اينا رو هم مامانم ميگه..امروز يه عالمه پسر همسن وسال من اونجا بودن آخ جوووووووووووووووون چه كيفي داره يه عالمه دوست.بهمون كادو هم دادن ظرف غذا اما رنگش صورتيه خب خنده داره ديگه آخه من پسرم صورتي مال دختراست .با اينكه كوچولو هستم ولي ميدونم مامان جون وباباجون دوست داشتن امروز پيشم باشن هيييييييييييييي بازم دل كوچولوم تنگيد امروز كه با خاله جوني تلفني حرف زدم بيشتر از 2يا3كلمه هميشگي.گفتم رفتم سر كلاس گفتم اونجا رو دوست داشتم.ني ني جوني هاي خوشگلو مهربون...
10 مهر 1390

تلفن

جونم براتون بگه امروز خاله سولماز زنگ زد خونمون.من كه آقا پويان باشم طبق معمول هميشه گوشيو كه گرفتم گفتم:سلام.خوبي.خوبم.خداحافظ هرچي مامان  تلاش كرد 2كلمه بيشتر حرف بزنم -نزدم كه نزدم.آخه من هيچ وقت بيشتر ازين با تلفن صحبت نميكنم.ما اينيم ديگه ...
9 مهر 1390

گذر روزگار

چقدر زود گذشت روزهای دورهم بودنتون تو جمع رو خیلی دوست داری.عاشق بازی کردن با بچه هایی.وقتی سرت گرمه کاری به کار مامانت نداری.منکه میدونم از تنهایی که حوصله ات سر میره وبعضی اوقات به مامانت گیر میدی.فردا آخرین روز سفرته باید برگردی خونتون تا آماده پيش دبستاني رفتن بشي.مامان جون فردا يه عالمه گريه ميكنه آخه دلش براي تو ومامانيت تنگ ميشه وتو با اون دستاي مهربونت مثل هميشه بغلش ميكني و ميگي بازم ميام پيشت مامان جون اصلا تو بيا خونمون زود بيا مامان جون.بعدش با اون چشماي قشنگت به بابا ومامانت نگاه ميكني و ميپرسي چرا ميريم خونمون به من بگين چرا؟اين داستان هميشه تكرار ميشه.دلتنگيا گريه ها سوالات....دوري خيلي بده خاله جونم وبدتر ازاون اينه كه ما همم...
7 مهر 1390

بالاخره

بالاخره تنظیمات وبلاگت تموم شد یدونه من.الان که مینویسم ١:٤٠نیمه شبه ازون اونجایی که من پنجشنبه ها سر كار نميرم با خيال راحت بيدار موندم تا كار تنظيمات وبلاگت تموم بشه.البته امكانش هست بعدا بازم چند تا تغيير توش بدم.الان پويان من مثل فرشته ها خوابيده وداره خواب فرشته ها رو ميبينه.شبت بخير مهربونم.... ...
7 مهر 1390

سلام سلام

سلام به روي ماهت به چشمون سياهت.سلام عزيز خاله عشق خاله يدونه خاله.امروز رفته بودي خونه دايي حسن پيش ساراو اميرحسين.حسابي بازي كردي به قول خودت شادي كردي كيف كردي.خاله فدات بشه . ...
6 مهر 1390

بی خبری

تلفن خونه مامان جون قطع شده.همیشه وقتی باد میاد اینجوری میشه.برای همین ازت بی خبرم نمیدونم چیکار میکنی.کجا میری.فقط میدونم هوا سرد شده و مامان جون برات یه ژاکت خوشگل بافته.مبارکت باشه عزیز دلم به سلامتی بپوشی ...
5 مهر 1390

خواب

الان كه دارم مينويسم ميدونم كه خوابي.دوستت دارم پويان جونم.خوابهاي خوبي ببيني عزيز دل خاله.از راه دور يه عالمه ميبوسمت ...
4 مهر 1390